بنواز....

استادان کهن موسیقی می گویند:
اگر صبح بود"چهارگاه" دلنشین ست
اگر شب بود" شور"...

و من صدای تو را دوست دارم
که هم چهار گاه است و هم شور....
بلکه صدای تو "ماهور" است.
که هم روز دلنواز و دلنشین است ، هم شب....
و در هر زمان آرامش جانم...

نازنینم بنواز....

تنها علاج واقعه....

وقتی که تنهایی و شب هم پیش رویت
بغضی مگو هم لانه کرده در گلویت
شکی نمی ماند که باید گفت از دل
تنها علاج واقعه دیدار رویت

درد یعنی...

درد یعنی که بدانی و نیاری بر لب
که زده خنجری از پشت هواخواه خودت

درد یعنی به لبت خنده و در دل غوغا
لاجرم باز زنی دست به انکار خودت

نقش اول...

سیاه لشکری بودم در عشق تو...

و فکر می کردم...

بازیگر نقش اولم.....

ماهی.....

گاهی مایلم "ماهی" باشم.....

ماهی حافظه اش هشت ثانیه ست....

قشنگ ترین اسارت زندگی...

ماندن به پای کسی که دوستش داری....

قشنگ ترین اسارت زندگی است.

نرگس چشمان تو....

با خیالش دل خوشم وقتی که گفتی زیر لب

نرگس چشمان تو دیوانه می خواهد مرا

دار مکافات....

شده ام مثل ماهی از آب بیرون افتاده....

افتاده ام به تلظی ....

هیچکس هم نیست چند قطره آب به من برساند....

یا چند قطره اشک....

گاهی باید سوخت و ساخت...

حکایتی است این دار مکافات....

در آغوش تو....

می خواهم این روز را با تو خوش بگذرانم
در آغوش تو و رقصیدن با تو
در میان باران …
اما نمی توانم چون هر دو از هم دوریم …
روز بارانی مبارک

عشق را با گفت و با ایما چه کار....

 

عشق را با گفت و با ایما چه کار

روح را با صورت اسما چه کار

عاشقان گوی‌اند در چوگان یار

گوی را با دست و یا با پا چه کار

هر کجا چوگانش راند می‌رود

گوی را با پست و با بالا چه کار

تو  مرا جان و جهانی....

تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را

تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را

نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم

چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را

ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم

نه نهانم نه بدیدم چه کنم کون و مکان را

ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم

چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را

چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم

چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را

چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را

چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را

چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی

خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را

ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی

چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را

جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق

چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را

به سلاح احد تو ره ما را بزدی تو

همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را

ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان

دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را

منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را

منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را

غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن

هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را

بطلب امن و امان را بگزین گوشه گران را

بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را

چگونه باور کنم....

چگونه باور کنم رفتنت را ....

دیشب تو بیدار بودی و من خواب....

امشب تو آرام گرفتی و من بیخواب....

تولدت مبارک....

 

چوب...

بغض راه گلویم را گرفته است....

و چوب می خورم از آنانکه دوستشان دارم...

فرقی نمی کند....

نازنینم

فهمیدم فرقی برایت نمی کند بودن یا نبودنم.

منت....

خدایا شکرت که در اینجا می توانم حرفهایم را با تو بزنم....

دیگر تو منتی بر سرم نمی گذاری....

خداااااایا   خسته ام....

یاری ام کن.

ع

دنیای عجیبیه

فقط همین....

جشن میلادت...

آرزو می کردم که درجشن میلادت تک ستاره آسمان چشمانت باشم

تا در آغوشت طولانی ترین شبم را تقدیمت کنم

و درکلبه انتظارت بوسه هایم را میهمانت !

تولدت مبارک

 

مبارک....

جای هیچکس را هیچکس نمی تواند پر کند....

مهربانم

تولدت مبارک

ناب ترین فصل کتاب من......

تویی که ناب ترین فصل هر کتاب منی
شروع وسوسه انگیز شعر ناب منی

من آن سکوت شکسته در آسمان توام
و تو درآمد دنیا و آفتاب منی

چقدر هجمه ی تشویش بی تو بودن ها
تویی که نقطه ی پایان اضطراب منی

برای زندگی ی بی جواب و تکراری
به موقع آمدی و بهترین جواب منی

روان در اوج خیالم چو رود می مانی
همیشه جاری و مانا در عمق خواب منی

نفس پس از گذرت از حساب می افتد
و تو دلیل نفس های بی حساب منی

رها مکن غزلم را همیشه با من باش
که ختم خاطره انگیزه شعر ناب منی

من نه....

تو می توانی خود را در هاله ای از بی اعتنایی پنهان کنی 

ولی من نه...

تو می توانی با اشاره ای زمین گیرم کنی

ولی من نه....

تو می توانی گریه ام را درآوردی 

ولی من نه...

تو می توانی به بازی ام بگیری 

ولی من نه....

 

من فقط می توانم عاشقت باشم.

 

ویراستار...

نوشته هایم را که از دلی ساده و عاشق است ...

می بینی...

نوشته هایی که یک ویراستار باید آن را اصلاح کند..

تو می توانی آیا؟

جوابت بله هم باشد یک سئوال می ماند...

دل مرا چه...

می توانی ویراستار دل خرابم باشی؟

حرف دل....

اینجا می آیم و حرف دل می گویم...

تو می آیی یا نه نمی دانم...

حرف دل است دیگر...

دلی که شکسته از بی مهری...

نا مهربانی...

 

 

با تو.....

یک چای داغ در این هوا می چسبد...

با تو....

که بی تو همه لحظه هایم تکراری ست...

پروانه.....

غبطه می خورم به حال پروانه هایی که...

دور شمع ، در شب سرد زمستانی، در کلبه ای دورافتاده 

جان سپرده اند....

حتی نتوانستم پروانه ات باشم...........

عشق را سخت نکن....

بیا یکبار هم که شده کنار هم بنشینیم و صادقانه حرف بزنیم...

چه چیز تو را از من می رهاند...

زیرکی تو را تحسین می کنم که فرار می کنی...

می دانی دوستت دارم و فرار می کنی...

شاید می خواهی عشق را دور بزنی...

من همینم که هستم...

اینقدر عشق را سخت نکن...

 

به آینه نگاه نکن....

به آینه نگاه نکن....

چرا که برق زیباییت

جان کهکشانها را آتش می زند....

و من ذره ای از این کهکشانها هم نیستم...

آیا چیزی باقی می ماند....

فصل ها....

فصل ها می گذرند...

می دانی که فصل زمستان هم تمام می شود...

کاش این فصل تمام نمی شد...

آنوقت روز تولدت را جشن می گرفتم...

فرشته ای که بدنیا آمد ، شاید روزی دست مرا بگیرد...

این دو ضد....

یا من احمقم...

یا تو خیلی ساده....

می‌شود آیا این دو ضد را در هم جمع کرد...؟

 

شیشه ای که شکست...

واژه ها کم می آورند از وصف دوری تو....

و تو حتی یک لحظه به دل من نگاه نمی‌کنی...

دلی از شیشه ، شیشه ای که دیگر چیزی از آن نمانده...

شیشه ای که با سنگ بی مهری ات شکست و فرو پاشید...

 

خسته....

می فهمی چه می گویم...

دیگر خسته ام از همه چیز.