چشمانت...

 چشمانت را دوست دارم چون....

هر بار مرا زیباتر نشان می دهد...

لبهای تو....

هر وقت آب خنک به لبهایم می رسد ....

زود تبخیر می شود...

عجب گرمایی دارد،

لبهای تو....

بوی پیراهن...

سالهاست که پیراهنم بوی پیراهنت می دهد...

واژه ها....

مانده ام ، این همه واژه و کلمه برای چیست وقتی...

نتوانم به تو بفهمانم که،

دلتنگتم.....

عشق....

می گویند لحظه ها و زمان ها و سالها با قانونی در گذرند‌.....
و عشق همه قانونها را بهم می ریزد.....

کوشش باطل...

این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی زمن و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم

قدم هایی که جا ماند از رفتن...

بهار من...

زمستان در راه ست ولی...

بهار من در زمستان ست...

 

 

مرد ، باران، سیل

مرد تنها بود...
زیر باران ایستاده و منتظر...
مرد تنهاست...
زیر باران ایستاده ست و منتظر...
مرد رفت...
هنوز ردپایش هست...
اگر سیل نبرده باشد...

سکوت نکن....

شب شد دوباره...
یک شب پاییزی دیگر...
امروز باران، سنگ تمام گذاشت...
آسمان نیمه ابری و گاه ابری، شده دلخوشی ما...
منتظریم ببارد تا در هوای تازه اش نفس بکشیم...
نفس بکشم نه ، نفس بکشیم...
خوب است که زبان شیرین فارسی یا پارسی بعد از یک نفر را جمع می بندد....
یعنی دو نفر هم برای خود جمعی ست...
جمع صمیمی عاشقانه من و تو...
در این هوای لطیف بهار گونه....
یک نفس عمیق می کشم اینک...
انگار تمام دنیا پیش من است...
لطف وجودت این است که تو دنیای منی...
دنیای پر از عاطفه،
پر از عشق،

نمکین خنده هایت را بیاد می آورم که
غم از دلم می برد
بی برو برگرد تو جان منی...
خوب گوش کن، تاپ تاپ قلب مرا می شنوی؟
می دانی چیست نازنین؟...
آشفته که می شوی، آشفته می شوم.
خوشحال که می شوی ، خوشحال می شوم.
شاید گاهی در خود مشغول می شوم ولی همین که هستی در کنارم ، آرامش خاطر من است...
شاید مغرورانه باشد که بگویم تو را برای خودم می خواهم...
این غرور را دوست دارم...
و دیگر اینکه...
سکوتت، ویرانگر احساس من است...
شاید این را می دانی و گاهی هم سکوت می کنی تا...
نه صبر کن...
سکوت نکن، هیچگاه ، حداقل بخاطر من...
تا لب چشمه ببر ،
تشنه بگذار ولی،
سکوت نکن....
رهایم نکن...

می دانی چیست؟
باشد برای بعد....

زیر باران باید رفت....

 

چشمها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد


چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت


فکر را خاطره را زير باران بايد برد‌
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت


دوست را زير باران بايد ديد‌
عشق را زير باران بايد جست


هر کجا هستم٬باشم‌
آسمان مال من است


پنجره٬‌فکر٬‌هوا‌٬عشق‌
زمين مال من است


چشمها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد


چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت

حس....

تو پیراهن صورتی ات را پوشیده بودی 

موهای طلایی ات چون برگهای بید مجنون خانه پدری ام 

روی دوش ریخته بودی و به سمت من می آمدی،

گرچه موی سیاه بیشتر به تو می آید ولی

ملاحت طبعت همه چیز را در نظرم زیبا کرده بود...

کل وجودم را در چشمان چون ماهت دیدم...

آینه ست دیگر...

آینه ای از جنس نور...

متصل به بی نهایت....

دستان گرمت را حس کردم که به سمتم آمد...

عجیب بود که هیچ احساس بدی نداشتم...

دستانم را به گرمی فشردی...

آغوش گرمت را گشودی و من...

آرام گرفتم از همه دغدغه ها ....

بوسه بر پیشانی ات شاید

کمترین کاری بود که کردم...

بوی پیراهنت دل از دل یعقوب صفتم برده...

کنج دنج لبهایت و طعم انار ملس شب یلدا...

دیگر مرا برد....

 مرا برد به بهشت عدن...

جایی که از آنجا آمده بودم...

و این حس....

چه حس وصف ناشدنی ای بود...

این حس...

هنوز روز و شب را می شمارم تا...

دوباره به آن حس برسم.

 

 

باران می بارد ....

باران می بارد و من تنهایم...

زنگ گوشیم به صدا در آمده انگار...

حتی حوصله پاسخ ندارم....

اما ، آنطرف کسی نیست که نتوان پاسخ نداد...

کسی که همه جان من است...

سلامش مرا از گیجی می رهاند...

از گیجی این چند روزه که آدمهای انسان نما با من کرده اند...

دایره سبز پاسخ، یعنی اتصال به عشق

حالت چطور است؟

خوبم.

تو چطوری؟

خوبم.

و این....

آغاز حرفهایمان شد تا پایانش خنده باشد...

این را تو خوب بلدی...

القصه...

تو که می دانی ته قلب من چیست...

آری ، درست است..

همان عشقی که سالهاست با اشک چشمم آبیاری می شود

و گاهی با خنده ...

ول کنیم حرفهای کهنه را...

باید بگویم..

می چسبد زیر باران با تو قدم زدن...

زیر یک چتر...

چتری پر از عشق...

پر از مهربانی و آرامش...

آه..

آرامش...

همان گم کرده انسان...

که می گویند با مرگ از راه می رسد...

و من می گویم...

حتی مرگ هم همراه آرامش نخواهد بود وقتی عشق نباشد...

آرامش از نظر من آنجایی ست که تو باشی...

درست مثل قدم زدن زیر باران و زیر یک چتر...

دوشادوش و شانه به شانه هم...

تو بگویی و من از شیرین سخنت جان بگیرم...

 

لعل لب تو جانا شیرین سخنی دارد

من کام تو را خواهم با حالت شیدایی

 

حالم بهتر ست..

حال من مجنون خوب است اگر

لیلی قبولم کند و بطلبد...

 

دلدادگی های آبشاری....

من خیلی احمقم که زود باور می کنم دلدادگی ها را....

هنوز از پروانه یاد نگرفتم که گرد شمع گشتن آخرش فناست....

بچه که بودم همیشه دلم می سوخت برای پروانه ای که دور شمع جان می داد...

ولی حالا....

 خودم حس پروانه را درک کرده ام

دیگر هم نمی خواهم این قصه تکرار شود.

چه روزها و شبها که پروانه شمع وجودت بودم...

حیف از این همه دلدادگی های آبشاری من....

چرا ، چرا ،چرا ؟

نه، نمی شود گفت‌ . تو راست گفتی.

بعضی حرفها را باید فرو خورد و دم نزد...

شاید سکوت من آزارت داد ولی ته دلم همین است همین..

چقدر شنیدی و شنیدی و شنیدی ...

و من هی گفتم و گفتم و گفتم ...

و تو صبر کردی و در خود ریختی .

می دانی نیمه شب به یاد تو نخفتن یعنی چه؟

درک می کنی حکومت دلدادگی و عشق تو را بر جان من؟

احساس مرا درک می کنی آیا؟

چرا ، چرا ،چرا؟؟؟؟؟؟

چرا این دیوانه را آزار می دهی؟

من از بچگی عاشق گل بودم و هیچگاه لگد مالش نکردم.

چرا این دیوانه را آزار می دهی؟

چرا، چرا ، چرا؟

آزرده خاطر....

سلام

آزرده خاطر دیدمت و لرزیدم ....

همین.

فکر نکن مهربانیت را فراموش کرده ام 

نه....

فهمیدم که زیر لب گفتی،

دوستت دارم، چه دروغ بزرگی.

 

ولی من همچنان می گویم دوستت دارم.

صادقانه،

باید چه کنم که باور کنی...

نازنینم.

 

عشق دوستان.....

جهان بر دشمنان بفروش و عشق دوستان بستان

که مقصود از جهان عشقست و باقی سر بسر بازی

کی،کجا،چگونه....

نازنینم...

دیشب شاعرانه هایم در  اوج تنهایی گل کرد و برات سرودم:

 

"امشب از آن شبهایی ست که بدجور دلم هوایت کرده ست،

خیلی بیشتر از آنکه فکرش را کنی،
نمی دانم ، کی، کجا، چگونه،
زیر باران آیا؟
شاید....
ولی چشم انتظارم تا روزی
سیر ببینمت
ببویمت و
در آغوش گرمت آرام گیرم...."

من مثلا چیزیم نمیشه.....

نه دستم به کار می ره

نه دلم خوشه 

و نه .....

یک کلام ، حالت که این جوریه

چند برابر حال من بد میشه

.

.

.

باشه،

منم و بغضی گلوگیر چون همیشه

تو نگو ، من مثلا چیزیم نمیشه

 

 

 

چون همیشه....

نازنینم سلام

حال و احوالت چطور است؟

می دانی که چقدر دلتنگت هستم .

می دانی و روی برمی گردانی.....

ولی من باز دوستت دارم...

چون همیشه،  عاشقانه....

تا صبح....

تا صبح از این شاخه به آن شاخه پریدم
شاید بکنی لطف ولی هیچ ندیدم

سلطان قلبم.....

یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا
ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی
یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا
ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی
اکنون اگر از تو دورم به هر جا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا ای یار زیبا

دلم برات تنگ شده نازنین

 

مرد بایستی مرد باشه.....

 

صدای هق هق گریم می پیچه در دل ایوون

گم میشه در لابه لای صدای قشنگ بارون

آره گریه می کنم من اینه کار من همیشه

از تو و یاد تو این دل لحظه ای جدا نمیشه

نامه هاتو باز می خونم صدای گرم تو میاد

سکوت خونه هم انگار صدای پاهاتو می خواد

مرد بایستی مرد باشه

مثل یه کوه درد باشه

 

 

خوش گذشت

آمدی در جمع یاران خوش گذشت
چند روزی با هزاران خوش گذشت
رفتی و انگار اینجایی هنوز
بر تو آیا جان جانان خوش گذشت؟

لحظه رفتن

آری آن لحظه که رفتی به دلم غم آمد
دلخوش لحظه وصلم که ز تو جان گیرم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد

دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم

که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب

که دیده خواب نکرده‌ست از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت

که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

غم بی حساب....

دل و دين و عقل و هوشم همه را بر(به) آب دادي

ز کدام باده ساقي بمن خراب دادي

چه دل و چه دين و ايمان همه گشت رخنه رخنه

مژه هاي شوخ خود را چه(چو) بغمزه آب دادي

دل عالمي ز جا شد چه(چو) نقاب برگشودي

دو جهان بهم برآمد چه(چو) بزلف تاب دادي

در خرمي گشودي چه(چو) جمال خود نمودي

ره درد و غم ببستي چه(چو) شراب ناب دادي

ز دو چشم نيم مستت مي ناب عاشقان را

ز لب و جوي جبينت شکر و گلاب دادي

همه کس نصيب خود را برد از زکات حسنت

بمن فقير و مسکين غم بي حساب دادي

همه سر خوش از وصالت من حسرت و خيالت

همه را شراب دادي و مرا سراب دادي

ز لب شکر فروشت دل (فيض) خواست کامي

نه اجابتي(اجابتم) نمودي نه مرا جواب دادي

نازنینا....

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت

جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

گر در آیینه ببینی برود دل ز برت

جای خنده‌ست سخن گفتن شیرین پیشت

کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت

راه آه سحر از شوق نمی‌یارم داد

تا نباید که بشوراند خواب سحرت

هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را

هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترت

بارها گفته‌ام این روی به هر کس منمای

تا تأمل نکند دیده هر بی بصرت

بازگویم نه که این صورت و معنی که تو راست

نتواند که ببیند مگر اهل نظرت

راه صد دشمنم از بهر تو می‌باید داد

تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت

آن چنان سخت نیاید سر من گر برود

نازنینا که پریشانی مویی ز سرت

غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی

زحمت خویش نمی‌خواهد بر رهگذرت

نازنینم...

اگه تو رو نداشتم چیکار می کردم....

دیوووووونه تم رفیق.