پسته های خندان...
پسته های خندان را یک به یک...
با صبر و حوصله می نوشم...
طعمش دلچسب است ....
مثل طعم لبانت ....
پسته های خندان را یک به یک...
با صبر و حوصله می نوشم...
طعمش دلچسب است ....
مثل طعم لبانت ....
خدایا فقط تو می دانی که چقدر من تنهایم........
نزد خود جایی برایم داری؟
باشد نازنین
پیچ و خم های زندگی یک طرف ....
بی مهری تو هم یک طرف...
اگرمی دانستی چقدر عاشقت هستم....
نه، ول کن
عشق در خیالات است،
عشق مرده ست....
و اینجاست که باید بگویم ....
من هم مرده ام...
باشد نازنین....
باشد...........
وقتی تنها در این وقت شب به آسمان خیره می شوم
و چشمانم در چشمان ماه گره می خورد
نم نمک گونه هایم خیس می شود از اشک ناخواسته...
اشک فراق از تو...
کاش بودی در کنارم...
جایی باید باشد....
غیر از این کنج تنهایی...
تا آدم گاهی آنجا جان دهد...
مثلا، آغوش گرم تو....
جان می دهد برای جان دادن...
دوستت دارم نازنینم....
بگو تمام تو
مال من است...
دلم می خواهد
حسادت کنم به خودم.......
تو هستی همه چیز خوب است
نقطه سر خط.
منتظرم روزی بیاید که ترانه هایم را فقط برای تو بخوانم....
فقط برای تو....
صبح برای خرید به فروشگاهی رفتم...
سبد چرخدار در دست در حال انتخاب بودم که
موسیقی ایی که از بلندگوی آنجا پخش شد ،
دگرگونم کرد....
آهای عالیجناب عشق.......
خرید را ناتمام گذاشتم و آمدم بیرون
مدتی قدم زدم و اشک ریختم....
.
.
.
.
نازنین، می خواهم بگویم....
بگذریم، سکوت می کنم.
نازنینم؛
خستگیناپذیریات
کوشاییات
امیدواریات
تکاپویت
تبسم آرامشت
همیشه صدایم میکنند:
«عشق » همین نزدیکیست
و مغناطیسش
مرا رها نمیکند...
یکی از معدود آدمهایی که واژه انسانیت برازنده شه،
تو هستی
آره ، تو....
تویی که می دونی ممکنه محبتهات هیچوقت جبران نشه
ولی بازم محبت می کنی.....
نازنین....
نازنین...
مرا غرق خودت کردی اما....
نجاتم ندادی....
از بس این روزها دلم سرد و گرم شده که...
ترک برداشته است.
شاید حرفهایم خم به ابرویت آورد ، اما...
مدتی ست بی مهریت کمرم را خم کرده....
صندوق صدقات نیست دل من
که گاهی سکه ای محبت در آن بیاندازی
و پیش خدای دلت فخر بفروشی که مستحقی را شاد کرده ای . . .
واقعا خیلی سخته که
دلت گیرکنه به قلاب ماهیگیری که دلش ماهی نمیخواهد
و فقط برای تفریح اومده ماهیگیری
عشق....
دروغی که هر روز تکرار می کنیم...
این را دیر فهمیدم...
درست زمانی که فهمیدم حتی تو ...
پشتم را خالی کرده ای....
شب یکسره در اوج تمنای وصالت
تنها لب ساحل بنشستم به خیالت
هرگز نرود از نظرم خاطر رویت
بگذار زنم بوسه بر آن لعل سبویت
شاید نتوان گفت خیال است و حقیقت
این دغدغه های من و افکار مگویم
باید برود روز و بیاید ز ره عشق
آن یار که دوریش شده بغض گلویم
برای تو...
فرقی بکند یا نکند...
نمی دانم..
ولی من...
چون روز اول...
عاشقانه می خواهمت ...
خدایا...
من نه،
دوستانی داری که دعایشان به درگاهت مستجاب،
به حق آنان ، بلا و نگرانی را از یارم،
برهان..
آمین
امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
وز بستر عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرست
تا در نگرد که بیتو چون خواهم خفت