باران می بارد و من تنهایم...

زنگ گوشیم به صدا در آمده انگار...

حتی حوصله پاسخ ندارم....

اما ، آنطرف کسی نیست که نتوان پاسخ نداد...

کسی که همه جان من است...

سلامش مرا از گیجی می رهاند...

از گیجی این چند روزه که آدمهای انسان نما با من کرده اند...

دایره سبز پاسخ، یعنی اتصال به عشق

حالت چطور است؟

خوبم.

تو چطوری؟

خوبم.

و این....

آغاز حرفهایمان شد تا پایانش خنده باشد...

این را تو خوب بلدی...

القصه...

تو که می دانی ته قلب من چیست...

آری ، درست است..

همان عشقی که سالهاست با اشک چشمم آبیاری می شود

و گاهی با خنده ...

ول کنیم حرفهای کهنه را...

باید بگویم..

می چسبد زیر باران با تو قدم زدن...

زیر یک چتر...

چتری پر از عشق...

پر از مهربانی و آرامش...

آه..

آرامش...

همان گم کرده انسان...

که می گویند با مرگ از راه می رسد...

و من می گویم...

حتی مرگ هم همراه آرامش نخواهد بود وقتی عشق نباشد...

آرامش از نظر من آنجایی ست که تو باشی...

درست مثل قدم زدن زیر باران و زیر یک چتر...

دوشادوش و شانه به شانه هم...

تو بگویی و من از شیرین سخنت جان بگیرم...

 

لعل لب تو جانا شیرین سخنی دارد

من کام تو را خواهم با حالت شیدایی

 

حالم بهتر ست..

حال من مجنون خوب است اگر

لیلی قبولم کند و بطلبد...